تبليغاتX
دالان عشق

دالان عشق

من از مردن نمی ترسم هراس از زندگی دارم !

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 23:51 توسط تنها !|

بزرگ که میشــــوی....
غُصـه هایت زودتـر از خـودت،قـَد می کِشــند،
دَرد هـایت نــیز!

غــافل از آنکه لبخــندهـایت را،
در آلبــوم کـودکــی ات جــا گــُذاشتــی.....
 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 20:29 توسط تنها !|

 
     می زند باران نفرت بر پشت شیشه   حکم قلبم را نوشتن تنهایی تا همیشه     آسمان بارانی است اشك من هم جاری است شاید این ابر كه می نالد و می گرید از درد من است شاید او می داند كه فرو خوردن اشك قاتل جان من است من به زیر باران از غم و درد خودم می نالم اشك خودرانگه می دارم با یه بغض كهنه من رهایش كردم باز زیر باران من به زیر باران اشكها می ریزم همگان در گذرند باز بی هیچ تامل در من سر به سوی آسمان می سایم؛ من نمی دانم... صورتم بارانی است یا آسمان بارانی است     بگذارید تنها باشم.......
نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 18:54 توسط تنها !|


شب ساعت ابری مرا داد به تو

افتاد نگاه خسته ی باد به تو
باران زد وخیس شد تن خاطره ها
باران زد و باز یادم افتاد به تو...
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 20:48 توسط تنها !|

این روزا شیرم راضیه با دمش بازی کنن اما با دلش نه . . . !!!

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 11:59 توسط تنها !|

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 12:56 توسط تنها !|

چشمان ِ من

بی آنکه به هم بنگرند

در گریستن

تفاهم دارند
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:0 توسط تنها !|

برای رسیدن به تو

بال گشودم

پرواز کردم

اما سقوط...

تاوان با تو پریدن بود
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 16:45 توسط تنها !|

چه تـــلـــخ است
با بــــغـــض بنویسی
با خــنـــــده بخوانند
 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 14:40 توسط تنها !|

گاهــی حجــم ِ دلــــتنـگی هایــم

آن قــَــــدر زیـاد میشود
... ...
که دنیــــا

با تمام ِ وسعتش

برایـَم تنگ میشود ...

... ... دلتنــگـم...

دلتنـــــگ کسی کـــــه

گردش روزگــــارش به من که رسیــــد

از حرکـت ایستـاد...

دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید...

دلتنگ ِ ت َم....

باز هم پاییز لعنتی گذشت

دلتنگ ِ ت َم باز....

کاش می شد فقط یک بار

تو را دیـــد و یکــــ دل ســـیر در آغـــوش کشـــــــــــــید ...
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:18 توسط تنها !|

هر چیز زمانی دارد

نفس هم که باشی

دیر برسی

من رفته ام ...
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:25 توسط تنها !|

تلخ تـــــریـن قسـمـت زنــدگی اونجاست که آدم به خـودش میــگه :
چی فکر مــیـکردیـم و چی شـــد!!!
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:26 توسط تنها !|

عروسک ها هم برای خود سرنوشتی دارند..

یکی عروسک کنار بالش می شود روی تخت!

یکی عروسک لب طاقچه..

یکی هم مثل من از بخت بد ،

عروسک خیمه شب بازی..!
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:5 توسط تنها !|

فقط دوبار دیگه می بینمت بعد از اون باید تو رو فراموش کنم...مگر اینکه ...اعتراف کنی که توهم منو دوست داری ...آره باید اعتراف کنی ...اما ای کاش تو هم منو اندازه ای که من دوست دارم ..دوستم داشته باشی....!
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 22:11 توسط تنها !|

بعضی وقتها دوست دارم


وقتی بغضم میگیره


خدا بیاد پایین و اشکامو پــاک کنه


دســـتمو بگیره و بگه :


آدمـــا اذیتــت میکنن ؟؟!!!!!

بیـــــــا بـــریـــــــم ....
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 22:10 توسط تنها !|

پزشکی قانونی می گفت :
یخ زده ...
مگر امکانش بود ؟!

تیتر روزنامه فردا این بود :
در گرمای داخل اتاقش ...
خیره به نقطه ای ...
جوانی یخ زد ....!
 

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 14:13 توسط تنها !|


Design By : Pichak


Love Icons Love Icons Love Icons Love Icons Love Icons Love Icons Love Icons Love Icons Love Icons Love Icons Love Icons Love Icons Love Icons

Amir-b646

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست